آشفتگی‌های "حمید هامون" با مرگ شکیبایی پایان گرفت   

خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران، صبح امروز جمعه 28 تیرماه به علت ایست قلبی دار فانی را وداع گفت.

 

اینجا رو که میبندم...

زیاد فعال نبود ولی خیلی خوشم میومد ازش و برای همین درستش کردم و هیچوقت حذف نشد.

 

*
خدا بیامرزت خسرو خان

لینک
   سرنوشت   

اینی که میگن بابا هرچی بخواد بشه ٬ میشه...
حالا تو هرکاری میخوای بکن!

یعنی میخوام همچی آدمی رو بگیرم زیر مشت و لگد تا له بشه.

آدم ناحسابی ٬‌ اینم استدلال شد؟

میخوای فراخی خودت رو توجیه کنی ٬‌ چرا دیگه چرت میگی؟

لینک

   کيوپيدی که زد در باسنمون...   

میدونی چیه ؟

هنوزم دوشنبه شبها میزنم بیرون که بهت ثابت کنم که من درست میگم و نمیشه دوشنبه شبها کسی رو گیر آورد که باهاش حرف زد و خوش گذروند.

هنوزم دوشنبه شبها میزنم بیرون و میرم بقول تو دنبال شانسم که شاید یه جایی توی یه باری چیزی ٬ یه کسی تلپ باشه که من تورش کنم و هر دو خوشحال باشیم.

دوشنبه شبها رو دوست ندارم ٬ آدم ها همه انگار مردن!

کسی نیست که به دردِ هم زبونی بخوره و شادت کنه!

نمیدونم چرا ولی هنوزم دوشنبه شبها میرم بیرون!

شاید بالاخره یکی ازین دوشنبه شبها من سوار اسب سفید دیده بشم ٬‌درسته که اسبی نیست ٬‌ولی شاید زیاده روی بعضی ها منو اسب سوار کنه...

میفهمی ؟؟؟

یادته مسخره ات میکردم که نمیشه ٬‌آخه کدوم خری دوشنبه میره بیرون؟؟؟

هــــــــــــیــــــــــــس...

نگو به کسی ولی انگار همه ی هفته رو منتظر میمونم تا دوشنبه بشه و بعد از کلاس یراست برم خونه و بخوابم و بپوشم و برم بیرون ٬ نمیدونم چرا ٬ شاید بخاطر این باشه که یادت میوفتم که یروزی بودی همین نزدیکی ها که نفهمیدم یروز نیستی!!!

میدونی چیه ؟؟؟

نه اینکه شاکی باشم که نیستی دیگه ٬‌ولی همینطوری بعضی وقتا آهنگ ها رو که گوش میکنم فقط تو این دور و برا پیدات میشه ...

با اون همه پررویی و بی نزاکتی که همیشه ازش شاکی بودی ٬‌ولی بازم بقیه از تو کمترین میدونن و اصلا نمیخوام بدونن که کی اومدی و کی رفتی و میدونم که هیچوقت نمیای.

واس بقیه...

از رد بیکینی گفتم ٬‌ از تیمی گفتم ٬ از بلو درس گفتم ٬ از نوئمی گفتم ٬ از اون وان نایت استند ها گفتم ٬ از همشون گفتم ولی تو کمترین سهم رو داشتی این وسط.
شاید بخاطر اینه که بیشتر بودی این وسط توی زندگی روزمره!

امروز گفتم که میخوام پایان نامه ی دانشگاهم رو به اسم یکی دیگه تقدیم کنم...

همیشه میخواستم به بابام تقدیم کنم اونو...

چند وقتیه که دارم با خودم کلنجار میرم که سر همتون رو کلاه بزارم و چندتا پرینت از پایان نامه بگیرم و فقط صفحه ی اول رو تغییر بدم و اونی رو که تو میبینی رو به تو تقدیم کنم و اونی رو که بابام میبینه به اون تقدیم شده باشه و آخری رو هم به اونی که امشب قولش رو دادم تقدیم کنم.

نه اینکه بخوام همه رو شاد کنم ٬ ولی خب وقتی که میتونم ٬ چرا نه ؟

همتون ٬ از تو که از اول زندگی رو باهات ساختم تا این آخری با پدر عزیزم که نمیدونم چطور زحماتش رو جبران کنم!؟؟؟

خب بالاخره نگفتی که با دوشنبه شبها چه کنم ؟؟؟

هنوزم خیال میکنی تو درست میگی ؟؟؟

نمیدونم ٬‌ ولی اعتراف میکنم که تا حالا همونی شده که تو گفته بودی و بعد از این چند سالی که نبودی و دیگه نمیای و نخواهی آمد ٬ بازم دوشنبه شبهای من همونطوری هست که بود.

میدونی چیه ؟؟؟

رفتم توی این سیستم های...

کجا میری فلونی
ترسم بری و بمونی

من که مرگ رو ندیدم که به تب راضی باشم ٬ پس چه میشه کرد غیر از این!؟!

میدونی چیه ؟

نمیای...؟

لینک

   هموطن تنها برو   

¤ به نظر خودم که خریت نیست که نمیرم درخواست اقامت دائم بدم ٬ آخه من وطن پرستم و نمیخوام دو پاسپورتی بشم!!!

¤¤‌ نه اینکه اینا هم خیلی دلشون میخواد همطن اضافی د اشته باشن...

¤¤¤ واسه این گفتم!

لینک

   نمی فهمی ولی اينطوريه   

.........

باور کن من نمیخوام رییس بازی در بیارم ولی وقتی تو اون باسن گنده ات رو تکون نمیدی ٬ من نمیتونم فقط بشینم و ناظر بدبختی خودم باشم و بالاخره به خودم یه تکونی میدم.

پس چرا خیال میکنی من دلم میخواد همیشه رییس باشم؟؟؟

¤ خودت خری آخه!

لینک

   ما تيوب!   

توتیوب فر خورده !!!

همونطوری خیلی هم خوب بود...

چی شده حالا ؟؟؟

نکنه شما هم آره؟

لینک

   سوال هميشگی   

هروقت بابام وقت میکنه و سرمون خلوت میشه ٬ میگه :

کسی رو پیدا کردی ؟
حال و هول چطوره ؟
کلک چندتا زدی زمین ؟
نوه دارم یا نه ؟
نمیخوای سر و سامون بگیری ؟

میگم آره بابا.....نیستی ببینی پسرت چطور داره به همه ثابت میکنه که بابایی مثه شما داره 

همه میمونن تو کف کارهای من ٬ ‌من موندم در کف اعمال شما!

¤ خیلی ماهی به خدا...
شما اون بالا بالاها و ما زیر زمین...

درسته نیستید اینجا و منم نیستم اونجا ولی هزار برار بقیه که هستن باهاتون رفیقم و حال میکنم فراوان ٬ ولی فقط نمیدونم که تا حالا فهمیدید یا نه؟!

اگه آره که معلومه خیلی توپید و اگه هم نه ٬ معلوم میشه من خیلی گاگولم که تا حالا نتونستم نشون بدم چقدر همین نزدیک نزدیک ها هستید.

¤¤ خیلی چاکریم...

اگه نمیتونم جوری بگم که برید در عمق فاجعه ٬ دیگه شرمنده...

لینک

   هفته نامه   

چند سال قبل که رفته بودم وطن یبار ٬‌یه دوست پیدا کردم ماه.

یک شب بیشتر ندیدمش ولی خیلی آدم توپی بود ٬‌ازونایی که همش دلم میخواد ور دلم باشه و حرف بزنم باهاش.

یادمه که اونشب همه چی رو بیخیال شدم و تا خود صبح خندیدیم و حرف زدیم و از همه جا گفتیم و کلی ایده و نظر و تجربیات تعویض کردیم و خلاصه دلی از همنشینی در آوردم!!

روزای آخری بود که ایران بودم و داشتم تعریف میکردم که همچی که برگشتم میخوام برم اسکی سواری!

گفت اسکی سواری چیه؟

گفتم یعنی اینکه میری برای اسکی ولی همه کارهای هفته ی اسکی رو میکنی بجز خود اسکی کردن...

گفت آهاااااااااااااااااان که اینطور...   

گفتم آررررررررررررره همینطور...   

¤ غرض از گفتن خاطره این بود که دارم میرم اسکی دوباره و اینبار حتما یادم میمونه که یه طناب نهایتا به طول نیم متر ازین زانو به اون زانو ببندم که اون خاطره ی تلخ باز شدن پاهام تا سر حد پارگی ٬ دوباره زنده نشه و کارم به بیمارستان نکشه دوباره!

¤¤ البته همه چی رو هنوز راست و ریسست نکردم ولی فکر کنم شدنی هستش آخه به قول این مادر سگها :
آی دیزرود دَت!!!

¤¤¤ اسکی سواری رو بیشتر از خود اسکی دوست دارم...
کسی میتونه اسکی سواری رو تصور کنه؟

اگه آره ٬ پس لطفا به بقیه هم بگه که در اسکی سواری لذتی هست تا سر حد مرگ که در اسکی بازی نیست...

تازه قراره که تمام چیزایی که دوست دارم هم انجام بدم که احیانا ٬ اگه یروز همینطوری هوس خودکشی و مرگ کردم دلم بیاد که انجامش بدم و نگم که : 
ای بابا من که هنوز کلی کارهای نکرده دارم و کلی لذت دنیوی مونده که باید تجربه بشه و تازه کلی هم باید توشه ی آخرت ببندم!!!

لینک
   هامون   

آزمــودم عــقــل دور انـدیـــش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را

شاید همچنین شبی لازم بود که یه وبلاگ دیگه که اسمش و دلیلش بهم بچسبه درست کنم اونم در کمتر از دوازده ساعت از ساختن وبلاگ دومی!

چند ساعت قبل یه وبلاگ درست کرده بودم به ایم خرچنگ قطبی ولی این یکی یه مزه ی دیگه ای داره که خودم میفهمم.

¤ توی خرچنگ قطبی هم مثه بقیه ی وبلاگ ها مینویسم ولی نه واسه ملتی که عادل مشرقی و حمید هامون میخونن.

¤¤ فکر کنم باید به خودم بگم :

موفق باشی!!!

لینک

   ادامه ی فيلم   

خب اینم بچه ی عادل مشرقی میتونه باشه ولی شاید دمش بیشتر از باباش گرم باشه و یکم هم یه هوا بامرام تر از عادل مشرقی باشه و بیشتر از عادل مشرقی هم بهش برسم.

نه اینکه عادل مشرقی دلش نخوادها...

نه

ولی هیچ بابایی از پیشرفت بچه ش ناراحت نیست و به عبارتی عادل مشرقی به اونجای خودش خندیده اگه اینطوری خیال کنه.

لینک